X
تبلیغات
بهمن

بهمن

منتظر روز تقاصم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 13:41  توسط بهمن  | 

معلومه اين روزها حسابي سرگرم عشق جديدتي

كي فكرش و ميكرد...



+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 9:50  توسط بهمن  | 

میخندم . . .
دیگر تب هم ندارم . . .
داغ هم نیستم . . .
دیگر به یاد تو هم نیستم . . .
سرد سرد شده ام . . .
کسی چه میداند شاید دق کرده ام . . .!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392ساعت 9:7  توسط بهمن  | 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیا مدی چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 2:21  توسط بهمن  | 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیا مدی چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 2:21  توسط بهمن  | 

تو کبوتر..... من بام......

می پری از لب من نا آرام....

دل سرخورده ی من ، مانده در حسرت یک جرعه سلام.....

تو کبوتر..... من باد.....

می کنی بال و پرت را آزاد.....

می پری از من و در حنجره ام می ماند بغض نشکسته ای از یک فریاد...

تو کبوتر...... من تاک......

تو دلت مست غرور ، می پری سوی افق...

پای من مانده ولی در دل خاک....

کاش می شد یک بار من به جای تو کبوتر بودم.....!

گرچه دانم تقدیر سرنوشتم را بدین گونه رقم می زد و بس :

" من کبوتر...... تو قفس....... "

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1392ساعت 16:22  توسط بهمن  | 

یادت نرود : تمام روزهایی که سرگرمیت بودم !!!
تمام زندگیم بودی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 8:57  توسط بهمن  | 

اومده بودم  گلایه و شکایت...

منتظر بودم  یادم کنی روز تولدم...

تا دیر وقت ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 17:55  توسط بهمن  | 

شَب هـــآ خوابَم نِمے بـَـرَد…

از دَرد ِ ضَربـــآت ِ شَلاق ِ خـــآطـِـراتَت

روے قَلبـــَــم ! !

بے اِنصاف

مُحکــَـم زَدے ،

جــآیَش هنـــُـوز مــآنده است



فردا تولدته... مبارک باشه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1391ساعت 8:50  توسط بهمن  | 

دلم براي خودم، براي تو، براي همه ي آدم هاي مثل ِ خودمان

زود به زود مي گيرد...

دلم براي همه ي آدم هاي اوايل بهار مي گيرد

براي تويي که زاده ي بهمني حتي

يا منی که در يک روز ِ خوشرنگ ِ "ارديبهشتي" به دنيا آمدم

دلم براي همه مان مي گيرد

آنقدر که شبيه هميم

به دور از همه ي فصل ها و فاصله ها و سردي و گرمي ِ روزها

که چقدر شبيه هم حرف ميزنيم

شبيه هم دلتنگي مي کنيم

شبيه هم بغض مي کنيم و حرف هامان را مي خوريم حتي!

آخ

آخ از اينهمه درک

از اينهمه فهميدن

از اينهمه دستم به جايي بند نبودن

از اينهمه دوري

از اينهمه حس کردن

از اينهمه نبودن و نديدن و دستت را نگرفتن

آخ از اين دنيا

که رسمش نرساندن است

رسمش بغض دار کردن ِ هر روزه ي آدم هاست

رسمش بي دليل خانه نشين کردن ِ آدم هاست

رسمش نا مردي است اصلا!

حالا من بايد چه کنم

جز باز کردن آغوشم براي تو از راهي دور

که مي داني چقدر دوستت دارم

بيا بغلم و آرام باش


تمام شد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت 13:44  توسط بهمن  |