X
تبلیغات
بهمن

بهمن

تو کبوتر..... من بام......

می پری از لب من نا آرام....

دل سرخورده ی من ، مانده در حسرت یک جرعه سلام.....

تو کبوتر..... من باد.....

می کنی بال و پرت را آزاد.....

می پری از من و در حنجره ام می ماند بغض نشکسته ای از یک فریاد...

تو کبوتر...... من تاک......

تو دلت مست غرور ، می پری سوی افق...

پای من مانده ولی در دل خاک....

کاش می شد یک بار من به جای تو کبوتر بودم.....!

گرچه دانم تقدیر سرنوشتم را بدین گونه رقم می زد و بس :

" من کبوتر...... تو قفس....... "

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1392ساعت 16:22  توسط بهمن  | 

یادت نرود : تمام روزهایی که سرگرمیت بودم !!!
تمام زندگیم بودی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 8:57  توسط بهمن  | 

اومده بودم  گلایه و شکایت...

منتظر بودم  یادم کنی روز تولدم...

تا دیر وقت ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 17:55  توسط بهمن  | 

شَب هـــآ خوابَم نِمے بـَـرَد…

از دَرد ِ ضَربـــآت ِ شَلاق ِ خـــآطـِـراتَت

روے قَلبـــَــم ! !

بے اِنصاف

مُحکــَـم زَدے ،

جــآیَش هنـــُـوز مــآنده است



فردا تولدته... مبارک باشه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1391ساعت 8:50  توسط بهمن  | 

دلم براي خودم، براي تو، براي همه ي آدم هاي مثل ِ خودمان

زود به زود مي گيرد...

دلم براي همه ي آدم هاي اوايل بهار مي گيرد

براي تويي که زاده ي بهمني حتي

يا منی که در يک روز ِ خوشرنگ ِ "ارديبهشتي" به دنيا آمدم

دلم براي همه مان مي گيرد

آنقدر که شبيه هميم

به دور از همه ي فصل ها و فاصله ها و سردي و گرمي ِ روزها

که چقدر شبيه هم حرف ميزنيم

شبيه هم دلتنگي مي کنيم

شبيه هم بغض مي کنيم و حرف هامان را مي خوريم حتي!

آخ

آخ از اينهمه درک

از اينهمه فهميدن

از اينهمه دستم به جايي بند نبودن

از اينهمه دوري

از اينهمه حس کردن

از اينهمه نبودن و نديدن و دستت را نگرفتن

آخ از اين دنيا

که رسمش نرساندن است

رسمش بغض دار کردن ِ هر روزه ي آدم هاست

رسمش بي دليل خانه نشين کردن ِ آدم هاست

رسمش نا مردي است اصلا!

حالا من بايد چه کنم

جز باز کردن آغوشم براي تو از راهي دور

که مي داني چقدر دوستت دارم

بيا بغلم و آرام باش


تمام شد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت 13:44  توسط بهمن  | 

چه کسی میداند.....؟؟؟!!! ،

من دیروز...!!!! ،

چند بار فرو ریختم.....؟؟؟؟؟ ،


چند بار دلتنگ شدم.....؟؟؟؟!!! ،

از دیدن کسی که ..... ،

فقط پیراهنش شبیه تو بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 12:27  توسط بهمن  | 

پی حس همون روزام پی احساس ارامش

همون حسی که این روزا به حد مرگ میخوامش

دلم میخواد عاشق شم اخه فکرت شده دنیام

اگه عاشق شدن درده من این دردو ازت میخوام

اگه این زندگی باشه من از مردن حراسم نیست

یه حسی دارم این روزا شاید مردم حواسم نیست

اگه این زندگی باشه اگه این سهمم از دنیاس من از مردن حراسم نیست

یه حسی دارم این روزا که گاهی با خودم میگم شاید مردم حواسم نیست

بعد تو من از همه دنیا بریدم

باورم کن من به بدجایی رسیدم

لحظه لحظه زندگیمون با عذابه

باورم کن حال من خیلی خرابه

اگه این زندگی باشه من از مردن حراسم نیست

یه حسی دارم این روزا شاید مردم حواسم نیست

اگه این زندگی باشه اگه این سهمم از دنیاس من از مردن حراسم نیست

یه حسی دارم این روزا که گاهی با خودم میگم شاید مردم حواسم نیست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1391ساعت 17:57  توسط بهمن  | 

دَمــَــش گـــَــرم ...

بـــاران را مــےگـــویـــــَــم
بـــه شـــانـــه ام زد وگــُـفــــت : خــَـســتـــه شُــــدے..

امــــروز را تــُــو اســـتـــراحــَـت کـــُـن...

مـَــن بـــه جــــایـــَـت مـــے بـــارَم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1391ساعت 16:40  توسط بهمن  | 

تنهایم...


اما دلتنگ آغوشی نیستم ...


خسته ام ...


ولی به تکیه گاهی نمی اندیشم ...


چشمهایم تر هستند و قرمز ...


ولی رازی ندارم ...


چون مدت هاست ...


دیگر کسی را "خیلی" دوست ندارم !!!
+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1391ساعت 13:5  توسط بهمن  | 

می دانی از چه روزی می ترسم؟

روزی كه روی تخت دو نفره در آغوش دیگری ،

فقط یاد تو بیفتم....!!

فقط یادت....!





:(( :(( :(( :((

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1391ساعت 10:11  توسط بهمن  |